سینه بی عشق مباد

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" یی

بر نیاید دگر آواز ز "من"

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست ،

بپذیریم به جان،

هر چه جز میل دل او ،

بسپاریم به باد  . . .

ادامه نوشته

درود و بدرود

 با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی؛
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.

 


 

ای کاش شوکران شهامت من کو ؟

گفتي كه :

آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد .

اينك اميد من، تو بگو آفتاب كو؟

در خلوت شبانه اين شهر مرده وار

هشدار، گام به آهستگي گذار

اينجا طنين گام تو آغاز دشمني ست .

يك دست با تو، نه

يك دوست با تو نيست


ديدم اميد من،

برخاست،

خشمناك،

خنديد،

خنديد و خيل خوف،

در خلوت شبانه من موج مي گرفت،

با هق هق گريستن من

ديدم طنين خنده او اوج مي گرفت .

افروخت مشعلي،

شب را به نور شعله منورساخت .

و پشت پلك پنجره ها

فرياد بر كشيد :

اي خواب رفتگان

از پشت پلكتان بتكانيد؛

گرد قرون مانده به مژگان را .


فرياد كرد و گفت :

اي چشمهايتان،

خورشيد زندگي؛

خورشيد از سراچه چشم شما شكفت .


 

دلاویزترین شعر جهان

از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای !

همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ...

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم
دو کبوتر در اوج، بال در بال گذر می کردند
« ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !
با شکوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو، آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
این گل سرخ من است !
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن !
که فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

پیش پا افتاده ترین سخن

تنها
اگر دمی
کوتاه آیم از تکرارِ این پیشِ پا افتاده‌ترین سخن که «دوستت می‌دارم»

چون تندیسی بی‌ثبات بر پایه‌های ماسه
به خاک درمی‌غلتی
و پیش از آنکه لطمه‌ی درد درهم‌ات شکند
به سکوت
می‌پیوندی.

پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعویذِ ناگزیرِ تداومِ تو
تنها
تکرارِ «دوستت می‌دارم» است؟

با اینهمه
بغضم اگر بترکد... ــ
نه
پَرِّ کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت
می‌دانم!

 

 

 

یک عاشقانه ی آرام

 سرت را قدری بیاور جلوتر تا باز هم آهسته تر بگویم:
بهترین دوستِ انسان؛ انسان است نه کتاب.
کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، معتبرند،
نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات ِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.
تو در کوه ها، در جاده ها، و در کنارِ ستمدیدگانِ واقعی،
رسم زندگی را یاد خواهی گرفت
نه با غوطه خوردن در آثاری که در اتاق های دربسته نوشته شده
و نویسندگانش هرگز نسیم را ندانسته اند و قایقی در تَنِ توفان را...
از همۀ اینها گذشته، من؛ عشقِ کتابی را هم دوست نمیدارم
و تسلّطِ کتاب بر خانه را هم.

من دوست ندارم که وقتی برای کاری صدایت میکنم، جواب بدهی:
"همین صفحه را که تمام کنم، می‏آیم."
من از این جواب بیزارم و از آن کتاب که مثل صخره ای میان دو عاشق قرار میگیرد.

می‏فهمی گیله مرد کوچک؟ میفهمی؟

 

باز برمی گردی ؟

زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
قصه ي شيريني ست
کودک چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک ، اما ايا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد

 

 

 

گنجشک ها

همین شوق دمادم می‏تواند...
و بارانی که نم نم می‏تواند...
دلم را - بس که گنجشک است - حتا
نگاه ساده‏ای هم می‏تواند...


نه مثل یک دوبیتی از بَرَم کرد
نه حتی لحظه‏ای هم باورم کرد
پَری از بال یک گنجشک بودم
نسیم آورد و باران پرپرم کرد

 

به گل‏ها، خارها، گنجشک دادی
به گندم‏زارها گنجشک دادی
تشکر می‏کنم، در قحطی عشق
به شعرم بارها گنجشک دادی

 

اگر زخم تنت پیراهنم بود...
پر از رقصیدنت پیراهنم بود...
من و تو هر دو یک گنجشک بودیم
اگر پیراهنت پیراهنم بود

 

نمی‌دانم در این‌جا چند گنجشک...
گره خورده دلم با چند گنجشک؟
دوبیتی در دوبیتی عاشقی را
ادامه می‏دهم تا چند گنجشک؟

 


برای تو نگاهی تر نکردند
گلی را قد تو پرپر نکردند
«دل گنجشک‌ها تُرد است» صد بار
به مردم گفتم و باور نکردند

 


چرا شعری نخوانم، سنگ باشم
فقط ساکت بمانم، سنگ باشم
نگاهم لهجه‌‌‌‌‌ی گنجشک دارد
چگونه می‌توانم سنگ باشم؟

 

تو می‏خواهی مرا انگار گنجشک
نگاهم می‏کنی هر بار گنجشک...
چه احساس عجیبی با تو دارم
کمی انسانم و بسیار گنجشک


دو دست خالی ام را می پسندند
دل پوشالی ام را می پسندند
فقط گنجشک های پرشکسته
شکسته بالی ام را می پسندند


به من، غم های دنیا را سفر داد
سفر، باران به چشمم بیشتر داد
سفر می خواست من تنها بمانم
سفر گنجشک ها را بال و پر داد

 

مرا دیوانه و شبگرد، او کرد
مرا غمگین، مرا دلسرد، او کرد
سفر، با دست خود گنجشک را برد
"به او نفرین" که هر چه کرد، او کرد


نه تنها دامنت گنجشک دارد
گل پیراهنت گنجشک دارد
دوبیتی گفتنت را دوست دارم
دوبیتی گفتنت گنجشک دارد


پر از احساس باران باشد اما...
درختی در خیابان باشد اما...
مرا بنویس: گنجشکی که یک عمر
دلش می خواهد انسان باشد اما...

 

نجیب و بی ریا بودیم اما...
و با درد آشنا بودیم اما...
منِ دلتنگ و باران و دوبیتی
سه گنجشک رها بودیم اما...


جهان چشم تری دارد که انگار
دل ناباوری دارد که انگار
ولی من، هر چه بی گنجشک باشم
دلم بال و پری دارد که انگار...


من و تو هیچکس را دوست داریم
بهار خار و خس را دوست داریم
نمی کوچیم از این غربت، من و تو
هوای این قفس را دوست داریم


به باران ها تنت را می فروشی؟
بهار دامنت را می فروشی؟
به گنجشکان شهر آهن و دود
گل پیراهنت را می فروشی؟

ببین، برشاخه ها کال است گنجشک
رها، افتاده، پامال است گنجشک
بیا، بی دست های مهربانت
فقط مشتی پرو بال است گنجشک


چرا بال و پر گنجشک ها را...؟
چرا چشم تر گنجشک ها را...؟
چرا باید بسوازانیم، از گل
دل نازکتر گنجشک ها را؟

نخواهم شد پرو بال کسی که...
نمی گریم بر احوال کسی که...
اگر گنجشک من باشی، از امشب
نمی گردم به دنبال کسی که...

من و تو، خسته و ناچار، در شهر
دوتا گنجشک بی آزار، در شهر
دعا کن لااقل بعد از من و تو
نروید این همه دیوار در شهر!

 

رها باشیم از غم ها نترسیم
وَ از آوار ماتم ها نترسیم
بیا گنجشک هم باشیم، یک عمر
ولی از چشم آدمها نترسیم!


تو باید بوی نیلوفر بگیری
مبادا رنگ خاکستر بگیری
تو باید آنقدر گنجشک باشی
که با هر قطره باران پر بگیری


به من، ای شوق بی پایان، کمک کن!
به این گنجشک سرگردان، کمک کن!
بلد هستی زبان قطره ها را
به من در خواندن باران کمک کن!


چه خوب این همصدا را می شناسی
نگاه آشنا را می شناسی
من از تو دل نخواهم کند، باران!
تو که گنجشک ها را می شناسی

 

«من از این شهر بیزارم» نگفته است
«به دست غم گرفتارم» نگفته است
به جز من، هیچ گنجشکی به باران
«عزیزم دوستت دارم» نگفته است

 

پر از رقصیدن گنجشک ها باش
همیشه بر تن گنجشک ها باش
به مردم اعتمادی نیست، باران
خودت پیراهن گنجشک ها باش

 

نمی ماند تناور شانه ی من
فرو می ریزد آخر شانه ی من
مترسک هستم و بار گرانی ست
پر گنجشک ها بر شانه ی من


به یک رنگی تظاهر کرده بودند
حیاط خانه را پر کرده بودند
تو بودی، آن همه گنجشک اما
مرا بی تو تصور کرده بودند.

 

هوا سرد و پر گنجشک ها خیس
دو هم درد و پر گنجشک ها خیس
تمام شهر، ما را زیر باران
رها کرد و پر گنجشک ها خیس


من و تو تا کجا بی چکمه و چتر؟
دو در باران رها، بی چکمه و چتر
یکی از عابران حتا نپرسید:
چرا تنها، چرا بی چکمه و چتر؟

 

تو که هر شب غزل می خوانی از من
نگاهت می شود بارانی از من
مترسک نیستم، گنجشک ها را
چرا بیهوده می ترسانی از من؟

 

بگو گنجشک ها از من نترسند
از این یک تکّه پیراهن نترسند
بگو کاری ست زخم عشق، امّا
برای عشق از مردن نترسند




نقش

آسمان سربي رنگ.

من درون قفس سرد اتاقم

دلتنگ.

مي پرد مرغ نگاهم

تا دور.

آه باران باران

پر مرغان نگاهم را شست.

از دل من اما

چه كسي

نقش او را خواهد شست؟

 

 

 

تشویش

 

 

وقتي از قتل قناري گفتي

دل پر ريخته ام وحشت كرد .

وقتي آواز درختان تبر خورده باغ

در فضا مي پيچد

از تو مي پرسيدم :

- (( به كجا بايد رفت ؟

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهائي هاست

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد

- (( در قفس طوطي مرد

(( و زبان سرخش

(( سر سبزش را بر باد سپرد

من كه روزي فريادم بي تشويش

مي توانست جهاني را آتش بزند

در شب گيسوي تو

گم شد از وحشت خويش

 

 

 

 

پاره ای از یک شعر

با یک شکوفه ،
با تو ،
من آغاز می کنم
حماسه ی بزرگ عشق را ...

 

 

 

پرنده و طناب

شت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی ؟
گفت : آفتاب
بی اعتنا طناب را آماده کردم ...
*
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی ؟
گفت : ماه
بی اعتنا طناب را آماده کردم ...
*
پشت پنجره ام را کوبیدند
گفتم که هستید ؟
گفتند : همه ی ستارگان دنیا
بی اعتنا طناب را آماده کردم ...
*
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی ؟
گفت : یک پرنده ی آزاد
من پنجره را با اشتیاق باز کردم ...

 

 

 

پرنده ی خیس

می دانی
پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
در ژرف تو
آینه ایست
که قفس ها را انعکاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
که انجماد ِ روز را
در حوضچه ی شب غرق می کند ...
ای صمیمی ،
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
یا شکفتن یک گُل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
آیا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم -
و صندوق های زرد ِ پُست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند ؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟
پرندگان
از شاخه های خشک پرواز می کنند
آن مرد زردپوش
که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های "ورود ممنوع" ،
با خانه های "به اجاره داده می شود" ،
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم ؟
*
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم ...

 

 

تا آفتابی دیگر . . .

رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سِهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد ...
*
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ِ ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت .
گوش ها را باز خواهم کرد ...
*
آفتاب دیگری در آسمان ِ لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد ...

 

 

آوار رنگ

هيچ وقت

هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشيدم

شبيه نيمه سيبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زير آواری از رنگ ها

ناپديد ماند

از شوق به هوا

به ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام

در

سلام
خداحافظ!
چيز تازه اي اگر يافتيد،
بر اين دو اضافه كنيد
تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار

اعتراف

من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!ر
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

مهره سرخ

بسیار قصه ها که به پایان رسید و باز
غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست
اما هنوز در تک این شام می پرد
پرسان و پی کننده هر قصه از نخست
دل دل زنان ستاره خونین شامگاه
در ابر می چکید . . .

 

 

 

 

آرش کمانگیر


«... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛

کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛

یا، شب برفی،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن...

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگل هستی تو، ای انسان!

 

 

ادامه نوشته

جاویدان

همواره من و زندگی با هم خواهیم بود

و خواهیم ماند،

جاویدانِ جاویدان،

تا ابد!

حرفهایی از جنس نگفتن

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بِکَنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.

گمشده

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست،

و خدا یکی بود.

و یکی چگونه می توانست باشد؟

هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست،

و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند.

خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند.

و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد.

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوی غروری است که ان را بشکند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور،

امّا کسی نداشت . . .

ادامه نوشته

چه زلال

همچون پرنده ای بلندپرواز،

بر فراز همه ی شعرها و عشق ها،

همه ی فهم ها و حرف ها چرخ می خورم.

دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهارینی

که از غیب بر زمین فرو می کوبد،

می بارد ومی بارد.

هر قطره ای کلمه ای.

چه زلال!

چه خوب!

نگين وفا

مرو که درد مرا با نگاه چاره کنی
بخند تا که شبم را پر از ستاره کنی
تبسم تو دلم را ستاره باران کرد
رسم به ماه اگر خنده ی دوباره کنی
به دانه دانه ی اشکم نگاه کن ای ماه
 که از ستاره فزون است اگر شماره کنی
به عشق در برت آیم اگر اجازه دهی
به شوق جان بسپارم اگر اشاره کنی
عقیق بوسه به لبهای من نگین وفاست
نهم به لاله ی گوشت که گوشواره کنی
 

 

 

شاعر : مهدي سهيلي

نه با جمعي نه تنهايي

نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی
زکارت حیرتی دارم نه با جمعی نه تنهایی
 گهی از خنده گلریزی
مگر ای غنچه
گلزاری ؟
گهی از گریه لبریزی مگر ای ماه دریایی ؟
چه می کوشی به طنازی که بر ابرو گره بندی
به هر حالت که بنشینی میان جمع زیبایی
درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر
چرا پنهان کنی ای جان ؟ بهشت آرزوهایی
 گهی با من همآغوشی گهی از ما گریزانی
بدین افسونگری در خاطرم چون
نقش رویایی
لبت گر پی سخن باشد نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدن ها نه خاموشی نه گویاییی
گهی از دیده پنهانی پرزادی پریرویی
گهی در جان هویدایی فرح بخشی فریبایی
به رخ گیسو فروریزی که دل ها را برانگیزی
از این بازیگری بگذر به هر صورت دلارایی
 چرا زلف ساهت
را حجاب چهره می سازی
تو ماهی در دل شب ها نه پنهانی که پیدایی
زبانت را نمی دانم نه بی شوقی نه مشتاقی
نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی

 

 

شاعر : مهدي سهيلي

نقاش عاشق

به بال تو ابرها پر کشیدم
به شوق تو بر آسمان ها پر کشیدم
به یاد تو بودم به اشکم نشاندی
به کشتی نشستم به دریا رسیدم
به بویی که
در عطر گل ها نهانی
به گلزار رفتم به جنگل خزیدم
نه مدهوش گل عاشق باغبان است
من این داستان را ز بلبل شنیدم
به چشم غزالان مگر در تو بینم
به شوق تماشا به صحرا دویدم
به دنبال خوبان به عشق تو رفتم
که جان دادم و ناز خوبان خریدم
چو نقاش عاشق که گریان نشیند
 خیال تو بر پرده ی جان کشیدم
تو را ای نهان مانده ی آشکارا
نه گویم که دیدم نه گویم ندیدم
 

 

 

شاعر : مهدي سهيلي

دیباچه

مثل درخت در شب باران به اعتراف

با من بگو بگوی صمیمانه هیچ گاه

تنهایی برهنه و انبوه خویش را

یک نیم شب

صریح

سرودی به گوش باد؟

در زیر آسمان

هرگز لبت تپیدن دل را

چون برگ در محاوره ی باد

بوده ست ترجمان؟

ای آن که غمگنی و سزاوار

در انزوای پرده و پندار

جوبار را ببین که چه موزون

با نغمه و تغنی شادش

از هستی و جوانی

وز بودن و سرودن

تصویر می دهد

بنگر به نسترن ها

بر شانه های کوته دیوار

زان سوی بید ها و چناران

آنک شمیم صبح بهاران

بهتر همان که با من

خود را به ابر و باد سپاری

مثل درخت در شب باران

 

 

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی

نامیدن

به نام تو امروز آواز دادم سحر را

به نام تو خواندم

درخت و پل و باد و

نیلوفر صبحدم را

تو را باغ نامیدم و صبح در کوچه بالید

تو را در نفس های خود

آشیان دادم ای آذرخش مقدس

میان دل خویش و دریا

برای تو جایی دگر بایدم ساخت

در ایجاز باران و جایی

که نشنفته باشد

صدای قدم ها و هیهای غم را

 

 

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی

از لحظه های آبی

در آن بهار بلند آن سپیده ی بیدار

مرا به گونه ی باران

مرا به گونه ی گل

به موجواره ی آن شط روشنی بسپار

در آن بهار کبود

آن دو دشت رستاخیز

در آن سکوت پذیرنده و گریزنده

مرا به سان سرودی

دوباره

کن تکرار

 

 

شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی