سینه بی عشق مباد
مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" یی
بر نیاید دگر آواز ز "من"
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست ،
بپذیریم به جان،
هر چه جز میل دل او ،
بسپاریم به باد . . .
مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" یی
بر نیاید دگر آواز ز "من"
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست ،
بپذیریم به جان،
هر چه جز میل دل او ،
بسپاریم به باد . . .
چون تندیسی بیثبات بر پایههای ماسه
به خاک درمیغلتی
و پیش از آنکه لطمهی درد درهمات شکند
به سکوت
میپیوندی.
پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعویذِ ناگزیرِ تداومِ تو
تنها
تکرارِ «دوستت میدارم» است؟
با اینهمه
بغضم اگر بترکد... ــ
نه
پَرِّ کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت
میدانم!
من دوست ندارم که وقتی برای کاری صدایت میکنم، جواب بدهی:
"همین صفحه را که تمام کنم، میآیم."
من از این جواب بیزارم و از آن کتاب که مثل صخره ای میان دو عاشق قرار میگیرد.
میفهمی گیله مرد کوچک؟ میفهمی؟
همین شوق دمادم میتواند...
و بارانی که نم نم میتواند...
دلم را - بس که گنجشک است - حتا
نگاه سادهای هم میتواند...
به گلها، خارها، گنجشک دادی
به گندمزارها گنجشک دادی
تشکر میکنم، در قحطی عشق
به شعرم بارها گنجشک دادی
اگر زخم تنت پیراهنم بود...
پر از رقصیدنت پیراهنم بود...
من و تو هر دو یک گنجشک بودیم
اگر پیراهنت پیراهنم بود
نمیدانم در اینجا چند گنجشک...
گره خورده دلم با چند گنجشک؟
دوبیتی در دوبیتی عاشقی را
ادامه میدهم تا چند گنجشک؟
برای تو نگاهی تر نکردند
گلی را قد تو پرپر نکردند
«دل گنجشکها تُرد است» صد بار
به مردم گفتم و باور نکردند
چرا شعری نخوانم، سنگ باشم
فقط ساکت بمانم، سنگ باشم
نگاهم لهجهی گنجشک دارد
چگونه میتوانم سنگ باشم؟
تو میخواهی مرا انگار گنجشک
نگاهم میکنی هر بار گنجشک...
چه احساس عجیبی با تو دارم
کمی انسانم و بسیار گنجشک
دو دست خالی ام را می پسندند
دل پوشالی ام را می پسندند
فقط گنجشک های پرشکسته
شکسته بالی ام را می پسندند
به من، غم های دنیا را سفر داد
سفر، باران به چشمم بیشتر داد
سفر می خواست من تنها بمانم
سفر گنجشک ها را بال و پر داد
مرا دیوانه و شبگرد، او کرد
مرا غمگین، مرا دلسرد، او کرد
سفر، با دست خود گنجشک را برد
"به او نفرین" که هر چه کرد، او کرد
نه تنها دامنت گنجشک دارد
گل پیراهنت گنجشک دارد
دوبیتی گفتنت را دوست دارم
دوبیتی گفتنت گنجشک دارد
پر از احساس باران باشد اما...
درختی در خیابان باشد اما...
مرا بنویس: گنجشکی که یک عمر
دلش می خواهد انسان باشد اما...
نجیب و بی ریا بودیم اما...
و با درد آشنا بودیم اما...
منِ دلتنگ و باران و دوبیتی
سه گنجشک رها بودیم اما...
جهان چشم تری دارد که انگار
دل ناباوری دارد که انگار
ولی من، هر چه بی گنجشک باشم
دلم بال و پری دارد که انگار...
من و تو هیچکس را دوست داریم
بهار خار و خس را دوست داریم
نمی کوچیم از این غربت، من و تو
هوای این قفس را دوست داریم
به باران ها تنت را می فروشی؟
بهار دامنت را می فروشی؟
به گنجشکان شهر آهن و دود
گل پیراهنت را می فروشی؟
ببین، برشاخه ها کال است گنجشک
رها، افتاده، پامال است گنجشک
بیا، بی دست های مهربانت
فقط مشتی پرو بال است گنجشک
چرا بال و پر گنجشک ها را...؟
چرا چشم تر گنجشک ها را...؟
چرا باید بسوازانیم، از گل
دل نازکتر گنجشک ها را؟
نخواهم شد پرو بال کسی که...
نمی گریم بر احوال کسی که...
اگر گنجشک من باشی، از امشب
نمی گردم به دنبال کسی که...
من و تو، خسته و ناچار، در شهر
دوتا گنجشک بی آزار، در شهر
دعا کن لااقل بعد از من و تو
نروید این همه دیوار در شهر!
رها باشیم از غم ها نترسیم
وَ از آوار ماتم ها نترسیم
بیا گنجشک هم باشیم، یک عمر
ولی از چشم آدمها نترسیم!
تو باید بوی نیلوفر بگیری
مبادا رنگ خاکستر بگیری
تو باید آنقدر گنجشک باشی
که با هر قطره باران پر بگیری
به من، ای شوق بی پایان، کمک کن!
به این گنجشک سرگردان، کمک کن!
بلد هستی زبان قطره ها را
به من در خواندن باران کمک کن!
چه خوب این همصدا را می شناسی
نگاه آشنا را می شناسی
من از تو دل نخواهم کند، باران!
تو که گنجشک ها را می شناسی
«من از این شهر بیزارم» نگفته است
«به دست غم گرفتارم» نگفته است
به جز من، هیچ گنجشکی به باران
«عزیزم دوستت دارم» نگفته است
پر از رقصیدن گنجشک ها باش
همیشه بر تن گنجشک ها باش
به مردم اعتمادی نیست، باران
خودت پیراهن گنجشک ها باش
نمی ماند تناور شانه ی من
فرو می ریزد آخر شانه ی من
مترسک هستم و بار گرانی ست
پر گنجشک ها بر شانه ی من
به یک رنگی تظاهر کرده بودند
حیاط خانه را پر کرده بودند
تو بودی، آن همه گنجشک اما
مرا بی تو تصور کرده بودند.
هوا سرد و پر گنجشک ها خیس
دو هم درد و پر گنجشک ها خیس
تمام شهر، ما را زیر باران
رها کرد و پر گنجشک ها خیس
من و تو تا کجا بی چکمه و چتر؟
دو در باران رها، بی چکمه و چتر
یکی از عابران حتا نپرسید:
چرا تنها، چرا بی چکمه و چتر؟
تو که هر شب غزل می خوانی از من
نگاهت می شود بارانی از من
مترسک نیستم، گنجشک ها را
چرا بیهوده می ترسانی از من؟
بگو گنجشک ها از من نترسند
از این یک تکّه پیراهن نترسند
بگو کاری ست زخم عشق، امّا
برای عشق از مردن نترسند
آسمان سربي رنگ.
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ.
مي پرد مرغ نگاهم
تا دور.
آه باران باران
پر مرغان نگاهم را شست.
از دل من اما
چه كسي
نقش او را خواهد شست؟

وقتي از قتل قناري گفتي
دل پر ريخته ام وحشت كرد .
وقتي آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا مي پيچد
از تو مي پرسيدم :
- (( به كجا بايد رفت ؟
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غم من غربت تنهائي هاست
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن از ورطه هستي مي داد
يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد
- (( در قفس طوطي مرد
(( و زبان سرخش
(( سر سبزش را بر باد سپرد
من كه روزي فريادم بي تشويش
مي توانست جهاني را آتش بزند
در شب گيسوي تو
گم شد از وحشت خويش
هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشيدم
شبيه نيمه سيبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواری از رنگ ها
ناپديد ماند
و خواهیم ماند،
جاویدانِ جاویدان،
تا ابد!
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بِکَنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ی بی در و پنجره بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست،
و خدا یکی بود.
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست،
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند.
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند.
و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جستجوی غروری است که ان را بشکند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور،
امّا کسی نداشت . . .
بر فراز همه ی شعرها و عشق ها،
همه ی فهم ها و حرف ها چرخ می خورم.
دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهارینی
که از غیب بر زمین فرو می کوبد،
می بارد ومی بارد.
هر قطره ای کلمه ای.
چه زلال!
چه خوب!
شاعر : مهدي سهيلي
شاعر : مهدي سهيلي
شاعر : مهدي سهيلي
مثل درخت در شب باران به اعتراف
با من بگو بگوی صمیمانه هیچ گاه
تنهایی برهنه و انبوه خویش را
یک نیم شب
صریح
سرودی به گوش باد؟
در زیر آسمان
هرگز لبت تپیدن دل را
چون برگ در محاوره ی باد
بوده ست ترجمان؟
ای آن که غمگنی و سزاوار
در انزوای پرده و پندار
جوبار را ببین که چه موزون
با نغمه و تغنی شادش
از هستی و جوانی
وز بودن و سرودن
تصویر می دهد
بنگر به نسترن ها
بر شانه های کوته دیوار
زان سوی بید ها و چناران
آنک شمیم صبح بهاران
بهتر همان که با من
خود را به ابر و باد سپاری
مثل درخت در شب باران
شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی
به نام تو امروز آواز دادم سحر را
به نام تو خواندم
درخت و پل و باد و
نیلوفر صبحدم را
تو را باغ نامیدم و صبح در کوچه بالید
تو را در نفس های خود
آشیان دادم ای آذرخش مقدس
میان دل خویش و دریا
برای تو جایی دگر بایدم ساخت
در ایجاز باران و جایی
که نشنفته باشد
صدای قدم ها و هیهای غم را
شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی
در آن بهار بلند آن سپیده ی بیدار
مرا به گونه ی باران
مرا به گونه ی گل
به موجواره ی آن شط روشنی بسپار
در آن بهار کبود
آن دو دشت رستاخیز
در آن سکوت پذیرنده و گریزنده
مرا به سان سرودی
دوباره
کن تکرار
شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی