من یک زنم

مــن منـــم مـن یـــک زنــــم , آزادگــی پیـــراهــنم ,

عــشـوه ار پــا تـا ســرم لـیــکن ز سنـــگــم آهــنـــم

مـن منـــم مـن مـــادرم , دوستـــم رفیـقـــم همـســـرم ,

شـیــره جـانــت ز مــن چــادر مـیـنـداز بــر ســرم

تـــاب گــیسـویـــم ســرابی بـیــش نـیـسـت , نـقـش بـیـهــوده بــرآبی بـیـش نـیـسـت

ویــن لـــب لـعـل و حـدیـث چـشـم مـسـت , بـر لـب مـسـت خــرابی بـیـش نـیـسـت

وصــف ابــروی کــمـان و تــیــر مـــژگـان سـیاه , حـربـــه و ابــزار جـنـگ شـعـر نـابـی بـیـش نیـسـت

مــن مـنــم مــن یـــک زنـــم , عـطر هــوس دارد تنــم , نـطفـه هستـی درم از جــان و از دل می تَــنـم

روبـهـک مــن شـیـــر زنــم , خــامـوش تـو مــن روشـنــم , با ســلاح دیــن دگـر آتــش مــزن بـر خـرمنـم

تــا بــدانی چـیـسـت جـان و جــوهـرم , دسـتی انــداز و تـو دریــاب گـوهــرم

نیـمــه تنــها مــرا از خـود بــدان مـن بــرابــر بـا تــو جنـــس دیــگــرم ,

بـال و پـَر بگـشا انــدر راه عــشق، بـــال پــرواز گـــر تــویی مـــن شــه پــــرم

مـــن منـــم مــن یــک زنــــم , آزادگــی پـیــــراهــنــم ,

عــشــوه ار پــــا تــا ســـرم لـیــکـن ز سنــگــم آهــنـــم

" زیبا شیرازی "

رجعتی باید

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم باور کن!!!

من میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه-ساده-روستایی.

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم. آن لحظه که تو را به نام می نامیدم!!!

آن لحظه ای که خاکستر گذرای زمین در میان موج جوشان رطوبتی سحر گاهی داشت....

من برای گریستن نبود که خواندم.من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت میخواستم!

من هرگز نمیخواستم از عشق برجی بیافرینم مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان میشناختم.

اما تو زیستن در لحظه ها را بیاموز.....

رجعتی دیگر باید...

به حریم مهربانی گلهای نرم ابریشم به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی به باد صبح که بیدار میکند

چه نرم...چه مهربان...چه دوست

و دوست داشتن به همین سادگیست به همین پاکی و به همین بی آلایشی...

در هوس خیال او

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

 ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم

آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

 تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

 و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی خوری پیش کسی دگر برم

چقدر گریه دارم امشب

یه بغض داره خفه ام می کنه فکر کنم به خاطر عکس هایی که از زلزله آذربایجان دیدم

بچه های بیگناه . خدا

خدا

همه شهرو بهم میزدم اما

چقد پیش تو بی اراده بودم

درست وقتی بلندم کردی از جا

که از چشم خدام افتاده بودم

نبودی مرد این بازی نبودم

ازین حسی که بین ماست میگم

گمونم این تمام عشق باشه :

نمیپرسی ولی من راست میگم

یه وقتا باعث آشفتگیمی

یه وقتا از تو آرامش میگیرم

به حدی بستگی دارم بهت که

عذابم میدی و از رو نمیرم

بدی از تو بعیده از تویی که

خدا رو واسه من تعریف کردی

سر چی با خودت بهم زدی که

دو تامونو بلاتکلیف کردی!

باید بازم صدا کنیم کسی رو

که دستش بازه میتونه ببخشه

خدا خاصیت دستاش اینه

که بی اندازه میتونه ببخشه ...

 

مریضم کرده تنهایی

اگه فاصلـــه افتاده
اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی
که فکــرشم نمی کردم
چه آسون دل بریدی
از دلــی که پای تو گیــره
که از این بدترم باشی
واسه تو نفسـش میره
نمی ترسم اگه گاهــی
دعــامون بــی اثــر می شه
همیـشـه لحظۀ آخـــرخـــدا نزدیکتر می شه
تو رو دستِ خودش دادم
که از حـالم خبــر داره
که حتی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره
تو امـید مـنی امـا
داری از دسـت مـن مـیری
با دسـتهای خودت داری
هـمه هسـتیمو میگیری
دعـا کردم توروبـازم
با چـشمی که نـخوابـیده
مگه مـیذاره دلتـنگی
مـگه گـریه امـون مـیده
مریـضـم کـرده تنـهایی
ببـین حـالم پریـشونه
من اونقدر اشـک مـیریزم
کـه برگردی به این خـونه
حسـابش رفته ازدسـتم
شبـایی رو کـه بـیدارم
شـاید از گـریه خوابـم بـرد
درهـارو بازمـیذارم

دلم برای باغچه می سوزد

من مثل دانش آموزي

که درس هندسه اش را

ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم

و فکر ميکنم...

و فکر ميکنم...

و فکر ميکنم...

و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي ميشود.