صدای دیدنی

اگر می شد صدا را دید

چه گل هایی

چه گل هایی!

که از باغ صدای تو

به هر آواز می شد چید

اگر می شد صدا را دید

بخوان به نام . . .

بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیامِ روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

دراین زمانه‌ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب

زلال‌تر از آب

تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته
حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق
زمین تهی‌ست زِ رندان:
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی»

 

طفلی به نام شادی

طفلی به نام شادی،

دیریست گمشده ست

با چشمهای روشن ِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

 

 

دیباچه

مثل درخت در شب باران به اعتراف

با من بگو بگوی صمیمانه هیچ گاه

تنهایی برهنه و انبوه خویش را

یک نیم شب

صریح

سرودی به گوش باد؟

در زیر آسمان

هرگز لبت تپیدن دل را

چون برگ در محاوره ی باد

بوده ست ترجمان؟

ای آن که غمگنی و سزاوار

در انزوای پرده و پندار

جوبار را ببین که چه موزون

با نغمه و تغنی شادش

از هستی و جوانی

وز بودن و سرودن

تصویر می دهد

بنگر به نسترن ها

بر شانه های کوته دیوار

زان سوی بید ها و چناران

آنک شمیم صبح بهاران

بهتر همان که با من

خود را به ابر و باد سپاری

مثل درخت در شب باران

 

 

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی

نامیدن

به نام تو امروز آواز دادم سحر را

به نام تو خواندم

درخت و پل و باد و

نیلوفر صبحدم را

تو را باغ نامیدم و صبح در کوچه بالید

تو را در نفس های خود

آشیان دادم ای آذرخش مقدس

میان دل خویش و دریا

برای تو جایی دگر بایدم ساخت

در ایجاز باران و جایی

که نشنفته باشد

صدای قدم ها و هیهای غم را

 

 

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی

از لحظه های آبی

در آن بهار بلند آن سپیده ی بیدار

مرا به گونه ی باران

مرا به گونه ی گل

به موجواره ی آن شط روشنی بسپار

در آن بهار کبود

آن دو دشت رستاخیز

در آن سکوت پذیرنده و گریزنده

مرا به سان سرودی

دوباره

کن تکرار

 

 

شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی

سفرنامه ی باران


آخرین برگ سفرنامه ی باران،

این است :

 "که زمین چرکین است."

 

شاعر : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

 

از زبور تنهایی

آسفالت
باران خورده
مثل فلس ماهی ها
از روشنی گاهی
بر هستی اشیا گواهی ها
تنهایی ای
آن سان که
حتی سایه ات با تو
گاه آید و گاهی نمی آید
در بی پناهی ها.

 

شاعر : دکتر شفیعی کدکنی

خوشا پرنده

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.
گذر به سوی تو کردن ز کوچه کلمات
به راستی که چه صعب است و مایه آفات
 
چه دیر و دور و دریغ!
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.
 
زکوچه کلمات ،
عبور ِگاری ِ اندیشه است و سدٌ ِ طریق
تصادفاتِ صداها و جیغ و جار ِ حروف
چراغ ِ قرمز ِ دستور و راهبند ِ حریق.
 
تمام ِ عمر بکوشم اگر شتابان ، من.
نمی رسم به تو هرگز ازین خیابان ، من.
 
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.

 

شاعر : دکتر شفیعی کدکنی

مناجات

می شناسمت
چشمهای تو
میزبان آفتاب صبح سبز باغهاست
می شناسمت
واژه های تو
کلید قفل های ماست
می شناسمت
آفریدگار و یار روشنی
دستهای تو
پلی به رویت خداست


 

شاعر : دکتر شفیعی کدکنی (م . سرشک )

لحظه دیدار

لحـظه خوب

لحـظه نـاب

لحـظه آبـی صبح اسفـند

لحـظه ابرهـای شنـاور

لحـظه روشن و ژرف و جـاری

- حاصـل معـنی جمـله آب.

لحـظه ای که در آن خـنده هـایت

جـذبـه را تـا صنـوبـر رسانـید

لحـظه آبی بـاغ بیـدار

لحـظه روشن و نغـز دیـدار.

 

شاعر : دکتر شفیعی کدکنی