در مذهب ما

 

 

ببین باد چقدر عاقل است؛

که عطر تو را هر کجا که می برد

باز به جانب من خسته می خواندش .

 

هیچ کس نیست

من طاقت سنگم به سرمای زمهریر

وگرنه سالها پیش از این

در غیاب تو

خدا می دانست که بر من

چه رفته بود.

تمامت نکردم، تمامم کن

 

پائیزان پلور، بارانهای شمال، سطور مستمر، نقطه، نا!
باد، بالا دست، ذهن ظریف علف، بابونه، برودت، با!
پسین آمل و طعم کبود پنج‌شنبه‌های فراق،
دقیقه‌ای دور، کنار شعله‌های شبِ اهوازی ...


(پرنده، هی پرنده‌ی بی‌پروا!
در پی آن فوج گمشده بر مه آشیانه مساز!
من ساختم، باد آمد و همه‌ی رویاها را با خود برد.)


بی‌جفت و فوج، از موجی به دیگر موج،
حالا هی برو!
دریا در سینه‌ات گهواره گزیده است.


نرفته من حالا، حالا به هر دامنه که می‌رسم
پسین سایه‌ها را از چشم تو خواهم گریست
و دردی عجیب
که از آن دهان بی‌بوسه خواهم چید!


آه دوری‌ات فرود سنگ و فراق آن ستاره‌ی سبز!
چرا تا همین دقیقه پیش
غافل از آن قرونِ پسینه
مضمون کهنه‌سالِ تسلیت را نمی‌دانستم!؟

 

شاعر : سید علی صالحی

 

سکوت

براي من
دوست داشتن
آخرين دليل دانايي است
اما هوا هميشه آفتابي نيست
عشق هميشه علامت رستگاري نيست
و من گاهي اوقات مجبورم
به آرامش عميق سنگ حسادت کنم
چقدر خيالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولاني ست
چقدر ...

 

شاعر : سید علی صالحی

بی دلیل

چقدر اين دوست داشتن هاي بي دليل
خوب است
مثل همين باران بي سوال
که هي مي بارد ...

 

شاعر : سید علی صالحی